رفتن به محتوای اصلی
22409000 - 021 پاسخگویی کارشناسان ثبت نام

احسان خان محمدی

به تازگی کارم را در دبیرستان خاتم آغاز کرده بودم، اتفاقی افتاد که زندگی مرا تغییر داد. درک این موضوع که چگونه افراد با شکست برخورد می کنند ذهن مرا به خود مشغول کرده بود  و تصمیم گرفتم با تماشای چگونگی دست و پنجه نرم کردن دانش آموزان با مشکلات سخت، آنها را مورد مطالعه قرار دهم؛ بنابراین بچه ها را یکی یکی به دفتر کارم در مدرسه فراخواندم. کاری کردم که احساس راحتی داشته باشند، حتی خودم از آنها پذیرایی ساده ای کردم و سپس یک سری پازل به آنها دادم تا حل کنند.

اولین پازل ها نسبتاً آسان بودند، اما بعدی ها سخت تر می شدند. همان طور که دانش آموزان غر می زدند، عرق می ریختند و به شدت تلاش می کردند، راهکارهای آنها را تماشا کردم و آنچه را که فکر و احساس کردند مورد بررسی قرار دادم.

انتظار داشتم در میان بچه ها تفاوت هایی در چگونگی برخورد با مشکلات باشد. اما چیزی دیدم که هرگز انتظار آن را نداشتم. در مواجهه با پازل های سخت پسر بچه ی دوازده ساله ای صندلی اش را جلو کشید، دست هایش را بهم مالید، لب هایش را بهم زد و فریاد زد: من عاشق چالش هستم!

یکی دیگر در حالی که به سختی مشغول حل پازل بود، با خوشحالی نگاه کرد و با اقتدار گفت: “می دانید امیدوار بودم این آموزنده باشه!”

متعجب شدم. آن ها چه اشتباهی می کردند؟  همیشه فکر می کردم که شما یا شکست می خورید یا نه! هرگز فکر نمی کردم کسی شکست را دوست داشته باشد….

همه ی مردم الگویی دارند، الگویی که در لحظات بحرانی زندگی ، راه را به آنها نشان داده است. این بچه ها، الگوهای من بودند. آنها آشکارا چیزی می دانستند که من از آن مطلع نبودم و مصمم شدم که باید از آن سر در بیاورم تا طرز تفکری را که می تواند شکست را به یک موهبت تبدیل کند درک کنم.

آنها چه می دانستند؟

برگشت به بالا