نه مثل همیشه
(ناهید کبیری)
در ضیافت زمین و ستاره
با لباس سفید اتوکشیده ایستادهام
تا به تجربههای تازهی این غربت بیآینه
عادت کنم
به قیامتِ دیدار تو نمیدانم اما
چهگونه؟
اکنون که مه از کوه پائین میآید
از تپه پائین میآید
روی سقف سفالین خانهها چرخ میزند
و بر شاخههای پریشان اردیبهشت،
که سنگین از عطر شکوفههای غریب
میبارد،
من از رویاهای پراکندهام در سرزمینی یاد میکنم
که انگار وطن من بود!
و دلم برای تو ای نامهربان
نه مثل همیشه
که بیشتر از همیشه
تنگ میشود ...
این شعر سروده استاد مرحوم "محمود شاهرخی" است. ایشان این شعر را حدود 3 ماه پیش از عزیمتشان به دیار باقی سروده بودند.
ای چراغ راه انسان یا حسین
جوهر دین روح قرآن یا حسین
ای طراز عرش اعظم نام تو
آب حیوان رشحه ای از جام تو
ای فروغ جاودانی کیستی
برتر از لفظ معانی کیستی؟
عقل در ذات تو حیران آمده
منفعل، سر در گریبان آمده
تا که نقشت بست کلک کردگار
گشت مفتون بر تو آن صورت نگار
از تو نام عشق عالمگیر شد
خون تو پیروز بر شمشیر شد
هر زمان کاید مرا نامت به گوش
در رگم خون آید ز عشقت به جوش
در تو تا چون قطره من فانی شدم
موج خیزی ژرف و طوفانی شدم
تا که سر بر آستانت سوده ام
از غم دنیای دون آسوده ام
چشم دارم چون ز دنیا بگذرم
پای بگذاری ز رأفت بر سرم
چهره بنمایی و دلشادم کنی
وز عذاب و رنج آزادم کنی
ای ز رتبت خون تو خون خدا
نیست بالله جز خدایت خونبها
چون به محشر آیم اندر پیشگاه
باز پرسندم ز عصیان و گناه
از ندامت چون برآید آه من
پیش حق گردی شفاعتخواه من
تا که عفو خویش در کارم کند
کامران از فیض دیدارم کند
ای همای سدره ای مهر منیر
سایه خود از سر من وا مگیر
بی نصیب از فیض پابوسم مکن
از جمال خویش مأیوسم مکن
چون درون گور خود گیرم قرار
مقدمت را می کشم من انتظار
"دار و ندار"
معلم چو آمد
به ناگه کلاس
چو شهریفرو خقته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد
معلم ز کار مدامُ مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوانِ1 شباب2
جوانی از او رخت بر بسته بود
***
سکوت کلاس غم آلوده را
صدای درشت معلم شکست
((بیا! احمدک درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت.))
ولی احمدک درس ناخوانده بود
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت:
((بَ بَ بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز، کز،...))
وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
در اعماق قلبش به جز درد و رنج
نمی داد جز او پیامی دگر
***
معلم بگفتا به تحنی گران:
((چرا احمد کودن بی شعور
نخواندی چنین درس آسان؟ بگوی
مگر چیست فرق تو با دیگران؟))
عرق از جبین3 پاک کرد احمدک
خدایا چه می گوید آموزگار؟
نمی داند آیا که در آن دیار
بود فرق ما بین دار و ندار؟
چه گوید؟ بگو با حقایق بلند
چنین گفت احمد با قلب چاک4:
((که آنان به دامان مادر خوشند
به مال پدر تکیه دارند و بس
من از روی اجبار و از ترس مرگ
بشستم از این درس ها هر دو دست
کنم با پدر پینه دوزی5 و کار
ببین دست پر پینه ام6 شاهدست))
***
معلم بکوبید پا بر زمین
((که این قلب بی شک پر از پینه است
به من چه که مادر ز کف داده ای
به من چه که دستت پر از پینه است
برو احمدک پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
کند پر ز پینه پاهای تو
ز چوبی که بهر کتک آورد))
دل احمد آزرده و ریش گشت
درون دلش کور سویی جهید
به یادش آمد شعر سعدی و گفت:
((ببین یادم آمد کمی صبر کن
تحمل خدا را تحمل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی))
- 1. آغاز
- 2. جوانی
- 3. پیشانی
- 4. دردمند، ناراحت
- 5. تعمیر کفش
- 6. سخت شدن پوست